رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

اولین برف پاییز سال 92

سلااااااااااام دوستای عزیز   چند روز بود که هوا خیلی سرد شده بود ولی اصلا به  اسمون نمی خورد که به خواد  برف بباره  دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم همه جا یه دست سفید شده  کلی ذوق کردم  و رادوین هم متعجب به بیرون نگاه میکرد .      باریدن برف تا همین امروز صبح ادامه داشت خیلی  با حال بود دیشب خواستیم  به سونیا جون زنگ بزنم که بیان بریم برف بازی ولی لباس گرم و دستکش همراهمون نبود  و بی خیال شدیم تا اینکه امروز  با تجهیزات کامل  رفتیم به سوی باراجین  ترافیک بود وقتی می دیدم که همه مردم خوشحالن کلی منم ذوق میکردم  همه پشت ماشیناشون تویپ گذاشته بودن و ...
15 آذر 1392

استرس بی خود من بعد از واکسن 18 ماهگی

سلاااااااااااام دوستان      روز یکشنبه ایی   با کلی استرس  رادوین رو اماده کردم   اصلا تو مسیر دلم نمی خواست برسم تو مرکز بهداشت   با مادرشوهری رفته بودم  قد و وزنش رو گرفت  وزنش 10:500 و قدش هم 84/5 بود  موقع واکسن زدن   دیگه طاقت نیاوردم و   و مثل همیشه رادوین رو دادم دست مادر شوهرم خودم از مرکز بهداشت اومدم بیرون و رفتم سر کوچه  تا صدای گریه اش رو نشنوم    اینقدر  که همه گفته بودن خیلی سخته و وحشتناک دردش  بیشتر ترسیده بودم .  بعد 5 دقیقه اومدم دیدم رادوین یه کمی گریه کرده از خونه براش اب هویج و اب پرتغال برده بودم تا حالش جا بیاد .د...
13 آذر 1392

پایان 18 ماهگی و سفر به رشت

  سلام دوستای خوبم .  رادوین من  عشق من زندگی من  و میتونم بگم همه چیزم فردا میشه 19 ماهه  واییییییییی چقدر زود  گذشت باورم نمیشه رادوین همون نوزاد  کوچولو موچولو بوده حالا الان  برای من اخم میکنه قهر میکنه ناز میکنه کلی دل همه رو میبره   خیلی  خیلی شیرین شده   باورم نمیشه با این سنش همه چیز رو بفهمه . خیل ح.واس جمع و عاقل هست . وقتی که برم خونه مامانم  دیگه دوست نداره بیاد  با کلی ترفند باید بیارمش ولی گاهی اوقات گریه میکنه    احسان میگه  باید یه کاری بکنیم چون اینجوری وقتی با  گریه بیاد خیلی اسیب روحی  میبینه   حالا تصمیم گرفتیم ...
10 آذر 1392

برای رادوینم

 سلام دوستای عزیز خوبید ؟  اول از همه بگم که یه عالمه مطلب نوشتم ولی همش پرید    این چند روزه خیلی  استرس  واکسن 18 ماهگی رادوینم رو دارم  . همه بهم  میگن رومینا این دیگه شاه واکسنها هست و استرس من چند برابر میشه .   طاقت دیدن بیقراری   رادوین رو ندارم   همه امیدم اینه که  که میگم اینم اخرین  واکسنش هست و رفتتتتتتتتتت تا 6 سالگی و خودم رو اینجوری اروم میکنم  تو نی نی سایت که بودم همه مامانها  از این واکسن   میترسیدن  و می گفتن که خیلی سخت بوده .   پنجشنبه ایی پیمان و پژمان مهمونمون بودن  و خیلی خوش گذشت و رادوین هم خی...
3 آذر 1392

شیطنتهای رادوین

 از صبح تا شب  من در این حالت هستم   میدونید چرا ؟  از دست این اقا رادوین .  واقعا دیگه برام هیچ انرژی نمی مونه .   تازگیها خیلی شیطون شده  از در دیوار بالا میره .    دیروز خونه مامانم بودم    رفت در بوفه رو باز کرد  یه بستنی خوری دراورد انداخت شکست   من بغلش کردم اوردم گوشه اتاق  تا برم جاروبرقی بیارم   اومدم دیدم سر جاش ایستاده  و  من جارو رو کشیدم  اومدم این اتاق دیدم که چیزی تو دهنش  داره خرت خرت میکنه .میدونید چی بود ؟ شیشه! داشتم  قش میکردم تو خونه هم تنها بودم  هر کاری کردم دهانش رو باز نمیکرد با زور دهان...
28 آبان 1392

این روزها چه زیباست

 تعطیلات این چند روز ه رو دوست داشتم میرفتیم مسافرت ولی   دیدم که هم جاده ها شلوغه هم اینکه  هوا سرد هست به خاطر همین تو خونه نشستیم و 3 نفری خوش گذروندیم .  چهارشنبه ایی هم ملی جون (زن دایی احسان ) نذری درست میکردن  و رفتیم اونجا .  خیلی خوش گذشت  من مسول این بودم که عدس پلو ها رو بریزم تو ظرف .           پنجشنبه ایی  ظهر سودابه جون  زنگ زد گفت بیاید خونمون . و ما همه با خاله  و گلنوش و نگین و مامانم راهی خونه سودابه جون شدیم ناهار قیمه نثار بود   اقای زاجکانی تو مسجد نذری میدادن و برای ما غذا رو اورد تو خونه .   خواه...
24 آبان 1392

حال و احوال من

 سلام دوستای خوبم . ممنون از این لطف و مهربونیتون     بعد از چند روز امروز کمی بهترم  یعنی حداقل میتونم خودم 10 تا 20 قدمی  راه برم .  هنوز سرگیجه و سردرد رو دارم   احسان عزیز هم  از اداره مرخصی میگرفت میومد خونه  ابمیوه  برام میگرفت  و ناهار رو میذاشت  بعد میرفت   یا اینکه غذا از بیرون میگرفت  تو این چند روز  خیلی  بهم کمک کرد . رادوین هم خیلی همکاری کرد  قربونش بشم اینقدر شیرین کاری در میاورد تا من تو اون حال کمی بخندم  بچه گی  وقتی میدید که  بی حالم . میومد بالای سرم خودش رو پرت میکرد تو بغلم و لباشو میاورد جلو تا...
20 آبان 1392

مریضی خودم

  چهارشنبه شب بود  . به قدری حالم بد شد که داشتم میمردم   تموم استخونام رو انگار داشتن اره میکردن به قدر درد داشتم از سر تا نوک پاهام  درد  بود  بعد فقط میلرزیدم.   4 تا پتو روم بود ولی هیچ تاثیری نداشت  شب رو تا صبح همینطور طی کردم صبح دیگه قادر به راه رفتن نبودم  . احسان از اداره مرخصی گرفت   رادوین رو گذاشتم پیش مادر شوهرم رفتیم بیمارستان   دکترگفت فشارت خیلی پایینه . باید امپول و سرم بزنی   هر کاری کرد ترسیدم    چون  1 نفر تو فامیلمون  بخاطر یه امپول ساده  فوت کرد والا الان نمیشه به هیچی تو ایران اطمینان نکرد  از اون موقع به بعد دیگه ...
17 آبان 1392

رادوین حراست خونه

سرزمین کوچک من دستان  قشنگ تو است   وای خدایا از دست این جیگر پسر چی بگم اخه ؟   تو خونه برامون یه پا حراست شده     همین که احسان میاد کنارم بشینه  یا  بیاد منو بغل کنه  ببوسه   کلی جیغ و داد راه میندازه که فقط دیدنی  هست    کاملا باید از هم جدا راه بریم حتی اگه بیرون  یا تو خونه دست همدیگر رو بگیریم  کلی شاکی میشه       .   کارهاش خیلی شیرینه  2 روز بود که تب کرده بود شدید .طوری که میخواست بیاد شیر بخوره  بغلش که میکردم از تب زیاد خودمم میسوختم  تا اینکه این بار بردم پیش دکتر امامی . خیلی د...
15 آبان 1392